frBABAKDATA

اونی که میخواستم چرا تنهام گذاشت رفت؟؟؟
اميدم بودي و رفتي ز دستم، مزارت معبدم تا زنده هستم

براي هزارمين بار ازم پرسيد: تا حالا شده که من دلتو بشکونم؟ منم براي هزارمين بار به دروغ گفتم : نه هيچوقت. تا مبادا دلش بشکنه خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت ... خيلي سخته که دوسش داشته باشي ، اما نتوني باهاش بموني

 

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده.... چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي .... چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري

 

خداحافظ...از اینجا که پر از غمه خسته شدم میخوام برم...قلبمو که دادم به تو باید پس بگیرم..موندن هرگز...خداحافظ

دیگه میرم...اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلب من..ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من....من میمیرم دیگه میرم

خداحافظ..دیگه رفتم پایان ثانیه منم...هر جایی ساعت ببینم عقربهاشو میشکنم....حتی نشد واسه یه بار من بدیاتو خوب کنم...خورشید و کشتم تا دیگه خودم به جاش غروب کنم

دل میسوزه...ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم....هیچی نمونده از دلم خاکستر رو آتیشم ....ریزه ریزه دل میسوزه

خسته شدم ...دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام....بارون غصه انگاری میباره تو ترانه هام.......عاشق بودم خسته شدم

خسته شدم دیگه میرم گریه نکن

 

دل !.... بيا بريم ... از عشق ... ديگه نگــيم

درد عشقي كه كشيديم ... جـز خدا به كسي نگـيم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 23:52  توسط تنها ترین پسر جهان | 

شبنمی ازکنج مژگانت چکيد 

                  بردلم افــــتادوصدلاله دميد

همچنان آتش بجانم زدکه دل

               شد سراسر شعله ودرخون تپيد

پروانه صفت چشم براودوخته بودم

وانگه که بيدارشدم سوخته بودم

خاکستر جسمم به سرشمع فروريخت

اين بود وفايی که من آموخته بودم

اگر غصه هایم بی شمار باشد ...

اگر زندگی پایان پذیرد ...

اگر تو مرا از خود برانی ...

اما ....

من میگویم :

عاشـــــــــــــــــــقــــــــــــــــــــــم مـــــــــــــن

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 2:10  توسط تنها ترین پسر جهان | 

آنکه می گفت منم

                بهر تو غمخوار ترین

                               چه دل آزار ترین شد

                                                  چه دل آزار ترین...

 

تو برو .. برو

 

مطمئن باش و  برو

 

                       ضربه­ات  کاری بود

 

                                           دل من سخت شکست...

 

و چه زشت

 

به منو سادگی ام خندیدی

 

                          به  منو عشقی پاک

 

                                                  که پر از  یاد تو بود...

 

و به یک قلب یتیـــم

 

که خیالم می گفت

 

تا ابد مال توبود

 

تو برو..

 

 

 برو تا راحت تر

 

تکه های دل خود را آرام

 

سرهم بگذارم

 

وبه هم بند زنم...        

 

ضربه ات  ، كاري بود

 

ســــاده نبـــود  گذشتن از تو برام

 

ســــاده نبود کوچ تو از لحظه هام

 

ساده نبـــــود قصــه بی تو بـــودن

 

ساده نبـود از همه شب گــریه هام

 

چه ســاده دل بریدی...

 

                 ... اشک منـــوندیدی

 

                                        خطی رو خاطراتِ

 

                                                                قشنگمون کشیدی

 

اما به انتظار ِ ...

 

                   برگشتــنـت می مونم .......

 

شب تا سحر به یادت 

 

                   غزل غزل می خونم ......

 

چه عاشقونه خوندم  

 

                     چه بی بهونه رفتی

 

                                           ناباورانه موندم 

                                      

                                                           که بی نشونه رفتی

 

من ، بی تو تنها...

                       از تو چی مونده برجا

 

                                      جز مشتی خاطرات ِ همرنگ خواب و رويا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 1:15  توسط تنها ترین پسر جهان | 

گفتی بــــرو  ولی نگفتی کجــــا رود

این مرغ ِ پرشکسـته که آزاد می کنی

من تمنا کردم که تو با من باشی

تو به من گفتی : هرگز ... هرگز..

پاسخی سخت و درشت...

............. و مرا غصه این هرگز کـشـت ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 1:5  توسط تنها ترین پسر جهان | 

چشمهايم براي گريه كردن ، شانه هايي به وسعت شهر مي خواهند...

هيچ كس تنهاييم را حس نكرد                 لحظه ويـــرانيم را حـــس نكرد

 

در تمام لحظه هايم هيچــــكس                 خلـوت پنـهــــانيم را حس نكرد

 

آســــمان غـــــم گرفته با دلش                 بركه طـوفانيــــم را حس نكـرد

 

آنكه سامان غزلهايم از اوست                 بي سـرو سامانيم را حس نكـرد

 

آنكه از اول به ديــدارم شتافت                رفتـــن پـايــانيـــم را حس نكـرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 0:58  توسط تنها ترین پسر جهان | 

هرچــه دادم به او حلالـش باد         غيرازآن دل كه مفت بخشيدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 0:56  توسط تنها ترین پسر جهان | 

دل !.... بيا بريم ... از عشق ... ديگه نگــيم

درد عشقي كه كشيديم ... جـز خدا  به كسي نگـيم

 

باورم نمیشه چشمات ، بره مالِ دیگرون شه...

با غریبه آشنا شه ... با غریبه مهربون شه.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 0:54  توسط تنها ترین پسر جهان | 
 خسته و دل شکسته...

هم چنان زنده ام...هيچ کس باورم نمي کند...

هيچ کس حالم را جويا نمي شود...حتي * تو*...

تويي که دلم هميشه برایت تنگ بوده و هست...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 1:16  توسط تنها ترین پسر جهان | 
yadete khodet ino behem gofti???? :

درابعاداين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنها ترم
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
 و
تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نميکرد
و      
خاصيت عشق اين است

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 0:27  توسط تنها ترین پسر جهان | 

shabi ba khial e to hamkhoone shod del
naboodi nadidi che viroone shod del
naboodi nadidi parishooniam o 
faghat bad o baroon shenidan sedam o
ghamet sard o ghamgin be viroone mizad
delam ba to khosh bood do peymoone mizad
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 0:26  توسط تنها ترین پسر جهان | 

بايد برم بايد برم بايد كه بي تو بپرم آخ كه سنگين ميزنه اين نفساي آخرم سكوت من نشونه رضايتم نيست ميدوني گلايه هامو ميتوني از توي چشمام بخوني بگو آخه جرمم چيه كه بايد اين جور بسوزم هيچ چي نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم


حقيقت آدمها آن چيزي نيست كه برشما آشكارمي كنند. بلكه آن است كه از آشكاركردنش برشماعاجزند. بنابراين اگرميخواهيد آنها رابشناسيد . به آنچه مي گويند گوش ندهيد . بلكه به آنچه ناگفته مي گذارند گوش بسپاريد

عاشقم من عاشقي بيقرارم کس ندارد خبر از دل زارم آرزويي جز تو در سرندارم من به لبخندي از تو خرسندم مهر تو اي مه آرزومندم بر تو پايبندم از تو وفا خواهم من ز خدا خواهم تا برهت بازم جان تا به تو پيوستم از همه بگسستم بر تو فدا سازم جان

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 0:25  توسط تنها ترین پسر جهان | 

عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است، عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است، عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است ، عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است

واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواي ... اما واسه به دست آوردنش شايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي ... مي شه مثل يه قطره اشك بعضي هارو از چشمت بندازي ولي هيچ وقت نميتوني جلوي اشكي و بگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمات جاري ميشه


من امشب درس غم را از دل ديوانه مي خوانم سرود و گريه ام را از دل ديوانه مي خوانم من امشب تا سحر گه مست مي گويم که دفترهاي غم را يک به يک مستانه مي خوانم خدايا بيش از اين در آتش زندگي مسوزانم اگر سوزانيم, سوزان دل مشکن, گريانم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 0:24  توسط تنها ترین پسر جهان | 

 نمي خواستم بداني ، دوستت دارم... ! و هرگز نمي خواهم بداني چقدر دوستت دارم ... ! هنگامي كه در برابر ديدگانت سيل اشك چشمانم و در زلال چشمان سياهت تراته عاشقانه نگاهم و در تمناي نگاهت لبريز كاسه صبرم و بر گونه هاي زيبايت ارتعاش لبانم و در پناه دلپذيرت تكه ضربه هاي قلبم مشتم را باز كرد. بر اين باور بودي كــــــــــــــه رسوا شدم... ! شايد حق با تو باشد چون دانستي آنچه نمي خواستم بداني امــــــــــــــــــــــــــا يقين دارم سوگند ميخورم هنوز هم و هيچگاه نخواهي دانست
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 0:23  توسط تنها ترین پسر جهان | 

خدايا! به رغم تمامي تلاش هايم شکست خورده ام . نيازمند آن نيرو ، شهامت و ايماني هستم تا دريابم که در هر چه روي مي دهد رحمت تو نهفته است. مرا خردي بخش که شکست را توقف نداند وآن را نردباني براي فراز به اوج ببيند تا دريابم ،‌ راه موفقيت من را شکست هاي بي شمار هموار مي کند

اون کسي رو که باهاش خنديدي زود فراموش ميکني ولي اونکسي رو که باهاش گريه کردي هرگز فراموش نميکني


وقتي رفت، چيزي در درونم بي صدا شكست. خيلي سعي كردم فراموشش كنم. دور و برم را شلوغ كرده بودم. هر روز يك دوست جديد، هر روز يك ارتباط تازه. اما هيچكدام نتوانستند جاي او را برايم پر كنند. هيچ كس مثل او نبود. ديگر تحمل دوري نداشتم. بلند شدم. غروري كه مانع رفتنم بود، زير پا له كردم و رفتم. وقتي در خانه را باز كردم، ديدم پشت در ايستاده و انگشت اشاره اش را براي زنگ زدن بالا آورده است

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 0:22  توسط تنها ترین پسر جهان | 

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق تو فاصله اي نيست

گفتم کمي صبر کن گوش به من ده

گفتي که نه بايد برم حوصله اي نيست

گفتم کمي فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي تو خدا پشتو پناهت ، به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 0:21  توسط تنها ترین پسر جهان | 

سر من يا دل من گر شکند عيبي نيست تاري از موي سر تو بشکسته مباد

 اي کاش قطره برفي بودم و هنگام بارش بر روي پنجره اتاقت فرود مي آمدم و لحظه اي بعد از ديدن رخ زيبايت آب مي شدم ولي حداقل مي توانستم رخ ماهت را تماشا کنم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 0:21  توسط تنها ترین پسر جهان | 

yadet miad avalinshabi ke ba ham chatidim behet goftam cheghad in matn o doos daram??? hala ham behesh residam:
 دارم گريه مي کنم، آري... بي قرارم امروز... دلتنگم... خيلي دلتنگم... کاش پناه دلتنگي ام مي شدي... کاش از تملک دستان مهربانت اطمينان داشتم... کاش پيوند مي زدي مرا به آرزوهايم... چه بگويم نازنين؟... دلم مي خواست که مي شد يک بار، فقط و فقط يک بار، بايستم رو در رويش. خيره بشوم توي زلال نگاه آسماني اش و بگويم: من اگر گناه کردم که تو را نگاه کردم، دل و دين ربودي از من، تو مگر ثواب کردي؟
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 0:20  توسط تنها ترین پسر جهان | 
چه دنياي زيبا و کثيفيه!!!!!!!!!

آرزو دارم شبي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را
مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني


بگذار بميرم
بگذار بميرم، پيش از اينکه نگاه هايمان با هم غريبه شوند


دارم از تو مي نويسم که نگي دوست ندارم تويي که با يک نگاهت زيرو رو شد روزگارم


كردى اهنگ سفر اما! پشيمان مى شوى
چون بياد ارى پريشانم! پريشان مى شوى
گر به خاطر اورى اين اشك جانسوز مرا
انچه من هستم كنون در عاشقى، ان مى شوى

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 0:19  توسط تنها ترین پسر جهان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بجز غم ِ تو که هر لحظه ام
در آغوش است

مرا صــدای تو هر صبح و شام
درگوش است


قســـم به زلـف سیــاهت ،
چنــان پـریشـــانم

که هرچه غیـر تو ،
از خاطــرم فــراموش است

نوشته های پیشین
فروردین 1385
پیوندها
یه نفر که خیلی یه نفر دیگه رو دوست داشت
ببین منو تا بفهمی هالمو
اونی که میخواستم ..
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان